خرید بک لینک
چه سواله رو میپرسیدم چه نمیپرسیدم میگفتی اینارو یه روزییه روزی باید از دست دادن تو رو هم میدیدمیه روزی باید میدیدم که علاقهم رو باید به رابطه دوستی تبدیل کنمهمه اینا رو یه روزی میدیدمولی اون روز زود ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: هیراد رحمانی تاريخ: شنبه 9 آذر 1398 ساعت: 17:08

کاش میشد و میتونستم تو احساساتم بیشتر صادق باشم

اگه قرار بود حقیقت ها رو بگم بهت باید امشب خیلی چیزا رو میگفتم بهت

باید میگفتم چندبار قلبم درد گرفت

چندبار دستم یر کشید

چندبار حسرت خوردم

چندبار خودمو مقایسه کردم باهاش

برچسب: نویسنده: هیراد رحمانی تاريخ: شنبه 9 آذر 1398 ساعت: 17:08

کاش بدونم فردا باید چه برخوردی داشته باشم

کاش بدونم باید چیکار کنم و چجوری برخورد کنم تا نفهمی

تا شک نکنی و ندونی

امشب یه جمله کفتی

ما ناخواسته دل ادمای اطرافمون رو میشکنیم

حتی با حرفای امشبت دلم نشکست

فقط احساس تنهایی میکنم

احساس کمبود

خلا

نبود یه چیزی که خیلی دوسش داشتم

برچسب: نویسنده: هیراد رحمانی تاريخ: شنبه 9 آذر 1398 ساعت: 17:08

امروز حال بدتو کامل درک کردماز چیزی که میترسیدم پیش اومدخودمو توی تو میبینماین که داری مثه سگ زجر میکشیانقدری که خودم دیگه یادم رفتهاحساستم بهتو یادم رفتهیادم رفته وقتی دستمو میگرفتی چقدر حالم خوب میشادامه مطلب

برچسب: نویسنده: هیراد رحمانی تاريخ: شنبه 9 آذر 1398 ساعت: 17:08

شاید تنها راه ممکن این باشه که فقط ازت دوری کنم

مثه دفعه های قبل

از دور نگات کنم و

یکی رو بفرستم جلو که مراقبت باشه و نیوفتی

شاید اصن اون یه نفر شد همه چیزت

ولی هیچ وقت نمیفهمی اون یه نفرو کی فرستاد

نمیتونی بفهمی اون یه نفر شاید تو رو اندازه من نخواد

شایدم همه چی درست شد و اون یه نفر لازم نبود

شاید فقط دوباره من تنها بشم:)

برچسب: نویسنده: هیراد رحمانی تاريخ: شنبه 9 آذر 1398 ساعت: 17:08

وقتی از امروز صبح و اسلحه و همه اینا گفتی

فهمیدم چقدر دوباره آرزو مرگ کردی

چقدر دوباره ترسیدی ولی رفتی سمتش

میفهمم

وقتی امروز بهم یاد دادی چجوری سیگار بکشم و دودشو داخل بدم و نگه دارم

فهمیدم واسه چی میکشی و از همه مهم تر دودشو بیرون نمیدی

هر دودی که داخل نگه میداری نفستو واسه یه ثانیه قطع میکنه

نمیذاره نفس بکشی و بعدش همش سرفه و سرگیجه و حس بده

حالا میفهمم چقدر بدی

قبل ا هم میفهمیدم

ولی الان بهتر

برچسب: نویسنده: هیراد رحمانی تاريخ: شنبه 9 آذر 1398 ساعت: 17:08

یه قدم دیگه واسه فراموشیت گذاشتم

یه قدم دیگه واسه رسیدن به طرف

یه قدم واسه این که تو خوشحال باشی

یه قدم واسه شکستن خودم

یه قدم واسه بیشتر به گا رفتن

هیچ کدومشون مهم نیس تا وقتی تو خوشحال باشی

برچسب: نویسنده: هیراد رحمانی تاريخ: شنبه 9 آذر 1398 ساعت: 17:08

اگه بدونه خودشه خیلی ناراحت میشه نه؟

دوباره فک میکنه شده اون ادم بده

دوباره فک میکنه باعث خرابی یه رابطس

دوباره ممکنه براش سوال پیش بیاد که چرا من و یکی مثه خودم

هزارتا سوال کیریه دیگه

هزارتا حس بد دیگه

هزارتا عذاب وجدان

پس نمیخام بفهمه که اذیت بشه

برچسب: نویسنده: هیراد رحمانی تاريخ: شنبه 9 آذر 1398 ساعت: 17:08

بازم نقطه ضعفم داره اذیتم میکنه ولی این دفعه کمتر

این دفعه تجربه دارم

این دفعه میتونم بگم مهم نیس که نادیده گرفته میشم

این دفعه میتونم بهتر کنار بیام

چون این دفعه تجربه دارم

دیگه اعصابم خورد نمیشه

چون دیگه مهم نیس

برچسب: نویسنده: هیراد رحمانی تاريخ: دوشنبه 30 ارديبهشت 1398 ساعت: 23:58

دیشب که حرف زدیم

داشتیم از رفاقت میگفتی

داشتی میگفتی ارزشم واست انقدر زیاده که نمیتونی با هیچی جبران کنی

انقدر خوشحال بودم که این حس دوطرفه است

انقدر خوشحالم که واست مهم بودم

و داشتی کمکم میکردی که رو ادما زیاد حساب نکنم

خیلی خوشحالم

میدونی؟

فک نکنم هنوزم بدونی

برچسب: نویسنده: هیراد رحمانی تاريخ: دوشنبه 30 ارديبهشت 1398 ساعت: 23:58

Happy birthday to my one and only نمیدونم از کجا باید شروع کنم به نوشتناصن نمیدونم چی بگمفقط میخام ازت تشکر کنم بابت همه ی شبایی که بهم گوش دادیمرسی بابت فهمیدناتمرسی که وقتایی که حالم خوب نیس انقدر بادامه مطلب

برچسب: نویسنده: هیراد رحمانی تاريخ: سه شنبه 17 ارديبهشت 1398 ساعت: 11:20

به روز ها و حس هام که نگا میکنم

هیچ روزیش تعادل ندارم هیچ روزیش

یه روز شااااده شااااد

یه روزی غمگین تر از اونی که فک کنی

یه روز خسته تر از چیزی که فک کنی

یه روز پر انرژی

اصلا نمیدونم چمه

برچسب: نویسنده: هیراد رحمانی تاريخ: سه شنبه 17 ارديبهشت 1398 ساعت: 11:20

نقطه ضعف گوهه من بی توجهی و دیده نشدنه

بفهمین اینو

وقتی یه چیزی هست که بقیه میدونن و من نمیدونم عصبی میشم

عصبییییییییییی

وقتی به بقیه اعتماد میشه و میگن ولی به من نه

با این که بقیه به هیچ جام نیستن ولی دوستام و خانواده ام اگه این کارو کنن باهام خیلی حالم بد میشه

میخان نگین بهم اشکالی نداره اوکیه

ولی بهم نگین که چیزی رو میدونین و من نمیدونم

برچسب: نویسنده: هیراد رحمانی تاريخ: سه شنبه 17 ارديبهشت 1398 ساعت: 11:20

وقتی به دنیا اومدم اسمم گذاشتن فاطمهبا این که اسم آبجیم مینا بودیه اسم به نسبت خاص یه اسمس که کمهولی من نه یه فاطمه معمولی بودماسمم دوست دارمخیلی زیادفقط میخام بگم از وقتی به دنیا اومدم معمولی بودمکلاادامه مطلب

برچسب: نویسنده: هیراد رحمانی تاريخ: سه شنبه 17 ارديبهشت 1398 ساعت: 11:20

قشنگ معلومه یکی دست گذاشته رو نقطه ضعفم یا نه؟

قشنگ معلومه که دیده نشدم

قشنگ معلومه که مهم نیستم نع؟؟؟؟؟

برچسب: نویسنده: هیراد رحمانی تاريخ: سه شنبه 17 ارديبهشت 1398 ساعت: 11:20

صفحه بندی